|
ب این نتیجه رسیدم ک من آدم احمقی هستم!
,و احمق تر از من تویی که فکر می کنی من احمقم... [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 2:3 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
از کجای درد هایم بگویم؟
از طعم گس با تو بودن؟ از گریه های شبانه م؟ چ تلخ است تو رو داشتن بهارم خزان سرد یست ک رنگ تو را گرفته است آبستن دردم امشب ب فریاد های خفه ام گوش جان بسپار خواب های سفیدم را از چشمانم ربوده ای سیاهی سایه ت سنگینی میکند نگاه ت را بردار و برو ... آخر نوشت":کلاغه به خونه ش رسید اما قصه ما سر نرسید. آنقدر عاشقانه زندگی کن که اگه رازهات فاش شد بغض دنیا بترکه.
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 6:46 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
بیا که دیگه داره دیــــر میشه
دلم تو سینه داره پیر میشه باز دلم غـــــــــــــــــــــم داره باز تو رو کــــــــــــــــــــم داره کی پشـــیمون میـــشــــی کی مهربـــــون مــیشــــــی دل داره خون میــــشه غــــــم فـــــــراوون میـــــشه کی پشـــیمون میـــشــــی کی مهربـــــون مــیشــــــی بــی تو دیـــــگه دنیـــــا واســــه من ســــرابه می بینمت هرشب اما افسوس که تو خوابه باز دلم غــــــــــــــــــــــم داره باز تو رو کـــــــــــــــــــــم داره کی پشـــیمون میـــشــــی کی مهربـــــون مــیشــــــی دل داره خــــــــــون میــــشه غــــــم فـــــــراوون میـــــشه کی پشـــیمون میـــشــــی کی مهربـــــون مــیشــــــی پ.ن: .مغزم را در دست میگیرم و مچاله اش می کنم شوتینگش می کنم به سوی زباله دان تاریخ. قلب مجروحم را بیشتر و بیشتر. جرح میدهم .تا حاذق ترین جراح هم از درمانش عاجز شود .حالمان بس خرابست دیگر توان زاییدن درد ها را ندارم.درد امانم را بریده بس که فارغ میشوم .از تهوع تا تهوع.آبستن های بی زایمان امانم را بی امان می کند.درد دارد مادرم را بگویید درد دارم [ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 2:53 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
در سینه ات نهنگی می تپد شاید مرا دیگر نشناسی،شاید مرا به یاد نیاوری اما من تو را خوب می شناسم.ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما وهمه ما همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. ومن همه ی آسمان را دنبالت می گشتم،تو می خندیدی ومن پشت خنده هایت پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی رددی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد. می دانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی .آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح ازاین ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی. اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . وهمیشه این را به خدا می گفتی.وآن قدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت میآورد.من هم همین کار را کردم،بچه های دیگرهم،ما هم به دنیا آمدیموهمه چیز تمام شد. تو اسم مرا ازیاد بردی و من اسم تورا ،مادیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم وخدا را گم کردیم... دوست من،همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله خدای توی گوشم زنگ می زند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است،اگر گم شدی ازاین راه بیا بلند شو.از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر رو پیدا کنیم. بر گرفته از کتاب نهنگی در سینه ات می تپد نوشته :عرفان نظرآهاری
تقدیم به تو که بهترینی پ.ن:اگر تو هم حس مشترکی با من داری... شاید... ...شاید قبل از تولد عهدی با هم بسته باشیم! [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
.من با روی هم چیدن بغض هایم دیواری بلند میسازم تا تاق بلند آسمان .تا آن میدان گاه بی قراری هایم .اشک هایم را مانند ابرهای باران زا به نگاهم تزریق می کنم .گونه های برجسته تاریخ را بوسه میزنم تا عمق نگاهش فرو می روم .و تورا ازمیان صدها خاطره خاک خورده باز میابم .و عمیق نگاهت می کنم .در چشم های سیاه رنگت غرق میشوم .بازیابی تو و خاطراتت چه لذتی داره .درگیرافق های دور می شوم که تو را باز به خاطرات میسپارد .درد نداشتن های تو را با سکوتی سرد فریاد می کنم .و اشک هایم را جمع می کنم در قلک گلی پس انداز می کنم .تا شاید باز هوس گریه به سرم بزند
[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
بار اولی که پرسیدیم اجازه خانوم چرا تا ب حال ازدواج نکردین بغض کرد و اشک تو چشماش حلقه زد چیزی نگفت،
ی روز باز دوباره دور هم جمع شده بودیم بار دومی بود ک بحث انداختیم و دوبار پرسیدیم اجازه خانوم چرا ازدواج نکردی اینبار سکوت نکرد: امروز روز خرید عروسیه...من منتظرم علی بیاد تا باهم بریم خرید.علی زنگ میزنه یکم که باهم صحبت می کنیم ...میگه حاضر شو دارم میرسم...،چندلحظه بعد ...چیزی جزء صدای بوق ممتد شنیده نشد... براساس واقعیتی نزدیک.. [ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
زمین و زمان را می گردم در جستجوی جوانمرد . کاروانسراهای خشتی و جاده های سنگی و کوچه های خاکی را می گردم،در جستجوی جوانمرد. سر محله ها و زیر گذر بازارچه ها و گود زور خونه ها و پستوی خانه ها را می گردم در جستجوی جوانمرد. حجره ی پیشه وران و خانقاه صوفیان و خیمه ی سپاهیان را می گردم،در جستجوی جوانمرد. *** می گردم و می روم ،آنقدر تا به عیاران می رسم;نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است ;به آن دیار می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری.آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه. آن ایار برخاسته از مهر و میترا. شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است. . [ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 10:11 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
وقتی باز دلم میگیرد دیواری کوتاه تر از تو نمیابم
از دیوارت بالا می روم وآن بالا جای دنجی میابم من و اشک هایم و دلتنگی هایم باهم می نشینیم باهم ب گفتمان می پردازیم یکی او می گوید یکی من درد هایم را ب همراه ذوق کورم زیردست و پا می ریزم تا شاید در این میان... [ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 0:32 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
عمق نگاهت با نگاهم هم سطح میشود گاهی. گاه نا گاه تقاطع های غیر هم سطح پراز گمراهی. سکوتم را خدشه دار می کند رعد نگاهت. بی نشان از آهی و نگاهی . از من سکوت و ازتوهم هیچ صدایی... [ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 0:7 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
می خوام همه عمرمو سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت کنم!!! برچسبها: من, خدا, نگاه, دنیا و, ته تهش سکوت [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 10:2 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
کجای زمان ایستاده ام!؟ و این مردمان کیستن؟؟؟
ب.ن:خدا تو را نگهدار آذرماه! [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
تو دیکته کن
من بنویسم!!! [ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 5:38 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
تموم شد یا شروع ...؟!
[ سه شنبه 15 آذر1390 ] [ 5:11 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
اگر باز بگویم ازاین حس آشنا حسی که دیگرغریب نیست حس نبودن های تو در تیک تاک زمان
حسِ نداشتن های تو در دیدار حسِ ... اگر بگویم "این حسِ لعنتی"ممکن است دل روزگار بشکند اگه نگویم این دل خودمست که میشکند! اینبارهم بشکن خیالی نیست اگر بارها و بارها این شکستگی بندزده شود و باز بشکند خیالی درآن نیست آن وقت که نباید می شکست، شکست و دنیای زجزاجیه من تکه تکه شدتا اوج خاکشیر شدن!!! جاده خاکی راه بی انتها بی هیچ سرچشمه ای آن دور دست ها، دست های توست که مرا می خواند کویر نقره ای زندگی من پراز ترک های عمیق نبودن های توست. [ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
هر آدمی دنیایی واسه خودش داره! دنیاشو ازش نگیرین!! . پ ن:بالاخره موفق شدم آپ کنم! شاید برگردم! [ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
باران پاییزی ...
آهای باروون پاااااییزی کی گفته تو غم انگیزی؟؟؟ امروز آخرین روز از تابستونه و هوا هم ابری و پاییزی یا بهتر بگم هوااا 2 نفره ست ... خیلی وقت بود که حوصله ی آپ کردن اینجا رو نداشتم ... کلا حوصله ی چیزی و نداشتم .. ولی امروز فرق می کرد ... پاییز شروع شد ..
[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
![]()
[ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 5:3 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
هیچ وقت یک نقاش خوبی نخواهم شد!
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند... حسین پناهی [ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 7:26 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
به عشقم نخند به قلبم نخند به ديوونگيم نخند به حرفام نخند به آروزهام نخند! اما ازته دلت بخند تا دلم خوش باشه كه دلت خوشه... کلاغ سیاهه. [ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 11:34 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
من فقط یک "دوست" میخواهم
که بیاید در پاییز خاطراتم قدم بزند و روی برگ های زرد دلتنگی راه برود و من از دور تماشایش کنم ... و این سهم زیادی نیست ! .. من فقط یک "دوست " میخواهم اهلی هم اگر نبود ، نبود! قول میدهم زیاد نزدیکش نشوم . [ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 6:39 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
كاش مي توانستم بالهایت را غرض بگيرم براي اندك زماني تا ان بالا بروم تا به عرشيان برسم سوالم را از آنها بپرسم كاش دستانم انقدر قادر بودن كه تا آسمان هفتم درازشان مي كردم و كاسه گداييم را بسوي او دراز مي كردم كاش همه علامت سوال هاي درون كاسه ام را برمي داشت كاش تمام خط تيرهاي خالي را پر مي كرد كاش تمام جمله هاي ناتمام را پاياني می داد كاش دستم ذهنم دلم ديوانگي ام ياريم ميكرند تا به آنجا برسم ببين آنجا را مي گويم امتداد انگشت اشاره ام را ببين كه به تو اشاره مي كند... آري همان جا تا همان سه نقطه چين... تو كجايي كجا؟ چرا نمي بينمت؟ بازيت گرفته؟ اينقدر مرا به اين سو آن سو نكش. ديگر پاهايم رمق ندارند... ذهنم خسته است دلم يك ليوان فريااااااااااااااااااااااااااااااااد مي خواد تا سر بكشم دلم كوير مي خواهد تا سر به بيابانش بگذارم دلم تو را نمي خواهد چون دل من براي تو كوچك است تو در دل هاي بزرگ جا داري دل من پراز خاليست دل توهم انقدر بزرگ است كه من درش گمم و به چشمت نمی آیم! ... كاش عاشقانه هايم باورت بود
در خود خواهم مرد در تنهاييم در پريشانيم ... شعر هم به من نيامده من بي ادب تري شاعر ادبي هستم شعرهايم خالي از ادبيات است اصلا اين ها شعر نيستند دردهاي من بي درد است!!! [ جمعه 10 دی1389 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
مرا در خود سوزیست وصف ناشدنی!!!
کاش در توانم بود یاریت کاری نمی توانم جز سکوتم...جز نبودم... کاش تمام درهای بسته نا امیدی گشوده شوند... کاش غم هایت همه برکنن تو را توان یاریم نیست چه کنم دلم آرام و قرار ندارد... کاش قدرتی بود کاش مرا توان یاریت بود کاش دستانم دستانت را به گرمی میفشرد تورا به خدا میسپارم و کاری جز رفتنم نیست تا فرداهای دور تورا بدرود!
خداحافظ [ شنبه 4 دی1389 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
اینقدر دلم می خواد یه روزی تو مهمونم بشی/برات چایی بیارم کنار حوض نقاشی/هندونه رو قاچ بزنم
یکم برات ساز بزنم/عشقمو فریاد بزنم/صدام بره تا آسمون/تا اون خدای مهربون/آسمون نقاشیم همش داره میباره/چار فصل نقاشیم پاییزه/پاییزه و پاییزه و پاییزه/همش پاییز همش پاییز/زمستوناشم پاییزه کاشکی خورشیدش بیاد/رنگین کمونش یادش بیاد/کاش آسمونش آبی بشه/شباش شبای مهتابی بشه مترسک نقاشیم شاید خودمنم دوستای کلاغم همدمم توی نقاشی من مترسک و کلاغ عاشقه همن! من [ شنبه 13 آذر1389 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
وقتي دل درد دارم..
نه وقتي دلم درد مي گيره! نه اصن وقتي درد ودلم مي گيره... با كاكتوسم حرف مي زنم! ... وقتی با کاکتوسم درد و دل می کنم آروم میشم! می دونی چرا؟ اون می فهمه حرفامو.. .با تموم وجودش گوش می ده چی میگم!
[ جمعه 12 شهریور1389 ] [ 7:19 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
دنگ...دنگ... ساعت گيج زمان در شب عمر ميزند پي در پي. زهر اين فكر كه اين گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر ميگريم و گريه ام بي ثمر است اگر مي خندم خنده ام بيهوده است سهراب" [ دوشنبه 1 شهریور1389 ] [ 5:14 قبل از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
دستمو رو به بالادراز می کنم.
روی شصت پام فشار میارم...تا کمی برم بالا تر. نه انگار دارم می رسم. نزدیک شدم. نوک انگشتای دستم دارن می رسن
می افتم تو چاله خودمو می کشم بیرون اما نه٬ دارن منو میکشن تو چاله خودموبا زحمت می کشم بیرون زخمی و خسته ...
خدایا من حقیر و ناتوانم غرق این چاله ها و این همه گناه و سیاهی. اینبار نوبت تو ست... تو دستت رو بیار نزدیک تر دارم میفتم زخمی و خسته ام ...
"پشمک نویس" -------------------------------------------------------------------- توی مکتب دل٬ رها یی شرط عشقه...
دارم می رم سفر فعلا نیستم تا....التماس دعا یا علی [ دوشنبه 11 مرداد1389 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
دخترک اونقدر گریه کرد٬ که آخرش خدا هم از گریه ی او گریه اش گرفت....
[ یکشنبه 10 مرداد1389 ] [ 4:56 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
كجاست بگو
اون كه برات مي مرده كو اون كه قسم مي خورده كه دوست داره اما به جاش با يه قسم ،هر چي كه داشتي برده كو تنها شدي باز تف سربالا شدي گذاشت و رفت،ديدي دوست نداشت و رفت كجاست بگو اون كه برات مي مرده كو هرچي كه داشتي برده كو اون كه يه باره اومد و اتيش به زندگيت زد و ازت بريد اون كه دل ساده وتنهاتو به صلابه كشيد يادت باشه منتظر اون كه دردتو مي دونه نشي حرفاشو باور نكني،هركي بياد نمك به زخمت مي زنه ساده ي دل مرده منم گول نخوري ،دوباره ديوونه نشي حسين صفا [ پنجشنبه 26 فروردین1389 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
اینقدر این پا اون پا نکن... اخر از پا در میایآآآآآآآ... . . . . . . . . ... از پا در نیار...
چه رسمی داری ای دوره زمونه...! [ شنبه 1 اسفند1388 ] [ 6:3 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
عشق است٬ عشق...
...
... نه هوس است نه قفس...
رها٬رهاتر از باد ... سوزان است... سوزان تر از سرما...
... سخت است٬سخت سخت تر از سنگ...
...نرم است٬نرم به نرمی احساس تو... عشق است٬عشق.
نه هوس است ٬نه قفس...
پ.ن:زيباست اين حس اگه فقط مال خودت باشه... پ.ن:من زنده ام...زنده ... پ.ن:مي خوام برم تا دنيا دنيا هست...منم باشم... پ.ن:پشمك نويس زززززززززززززنده اســـــــــــــــــــت.... پ.ن:بزرگ شدم...خدايا شكرت... پ.ن:من زنده ام....
دوست من ...اين را بدانيم...كه هم من مي دانم! هم تو! ...اما گاهي ...يه تلنگر محض ياداوري لازم است.... [ یکشنبه 18 بهمن1388 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ کلاغ سیاهه. ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||